رضا قليخان هدايت

1820

مجمع الفصحاء ( فارسي )

دعوى كند به قطبى و بىنام همچو قطب * گردش نگشته كس بجز از نعش دخترش بر پاى خويش تيشه زند تا به رغم من * بيند زمانه همدم پور دروگرش مىخواندش زمانه براهيم خانه كن * تا خواند پور آذر شروان برادرش گر نيست بر خلاف خليل اللّه اى عجب * ريحان طبع من ز چه معنى شد آذرش و له ايضا ز من خون مىخورد چشمش ولى چون بينمش گويم * نكوچشميست اين يا رب ز چشم بد نگهدارش دهان او به شكل نيم دينار و هزاران دل * خريد و گم نشد يك جو ز شكل نيم دينارش نىام من مرد ناز او كه با اين چاره‌سازيها * دلم چون خر به گل درمانده زين ناز به خروارش غلط گفتم چه باشد دل كه من دارم دريغ از وى * كه گر جان جويد از من هم نيارم جستن آزارش چو من ديدار او بينم زبانم بىمن اين گويد * كه شاديها به روى او كه من شادم به ديدارش غلام زلف چون هندوى آن تركم كه هر ساعت * برآيد نالهء صد بىگناه از زير هر تارش